Jul 5, 2009
مسایل اساسی امروز
پرچم سبر خط امامی میرحسین موسوی این دوره مبارزه اش را علیه پرچم سیاه اسلامی احمدی نژاد باخت. روشن است که نه موسوی تنها چهره این فراکسیون درونی رژیم اسلامی است و نه احمدی نژاد تنها چهره جبهه اش. اختلافات دورنی رژیم اسلامی از ابتدای کسب قدرت از طرف این رژیم جزیی از واقعیت داده شده این رژیم بوده است. بنی صدر، طالقانی، خاتمی، رفسنجانی، کروبی و موسوی چهره های این تناقضات درونی تاکنونی بوده اند.
خصلت مشخصه اختلافات درونی جناح های رژیم توافق های اساسی شان برسر بنیاد های اقتصادی، سیاسی و هویتی رژیم اسلامی است. چه خاتمی و چه موسوی و رفسنجانی و کروبی از جمله آرشیتکت های رژیم اسلامی بوده و هستند. هم عملکرد خاتمی در دور ریاست جمهوریش و هم تک تک بیانیه های موسوی و کروبی در این دوره این واقعیت را نشان میدهند. اختلافات درونی رژیم اسلامی را در چهارچوب توافقات این جناح ها بر سر ماندن و بقای رژیم اسلامی باید فهمید. نه خاتمی “خیانت کار” بود و نه موسوی “کوتاه آمده “! این القاب تنها بیان سرخوردگی نیروها و کسانی است که در هریک از این دوره ها دل به یکی از این جناح ها بستند. نه خاتمی قرار بود انقلابی باشد و نه موسوی خیال سرنگونی رژیم اسلامی را دارد. اهداف بیان شده از طرف اینان تنها بیان گر همین واقعیت هستند.
چه در دوره خاتمی و چه در این دوره موسوی، نیروهای معینی به حمایت از این فراکسیونهای درونی رژیم اسلامی علیه فراکسیون مقابل پرداختند، همانطور که نیروها و احزاب دیگری در مقابل کلیت رژیم اسلامی و به افشاری اهداف جنگ های خانگی رژیم اسلامی پرداختند. این حمایت ها را بسته به این که این نیروها چه ارزیابی از رژیم اسلامی دارند و آرزوی چه تغییراتی در جامعه را میکنند، باید ارزیابی کرد.
دامنه تناقضات و کشمکش های این دوره اما در مقایسه با دوره های قبل بسیار وسیعتر بودند.
اینکه آیا اختلافات درونی رژیم اسلامی میتواند منجر به از هم پاشیدن کل حکومت اسلامی بشود یا نه طبعا امکانی باز است. این امکان پذیر است، سوال اما آنجا است که آیا این از هم پاشیدن حکومت منجر به ایجاد جامعه ای آزاد و برابر خواهد شد؟ در شرایطی که کمونیست ها، آن نیرو و پرچمی که شعارها و اهداف سیاسی ساختن یک جامعه آزاد و برابر را فرموله کنند و مردم را مستقیما حول این اهداف سازمان دهند و آنها را قدم به قدم به این هدف نزدیک کنند، ضعیف هستند، آلترناتیو های بورژوایی دیگر زندگی دیگر را به مردم در نتیجه این از همپاشی حکومت میتوانند رقم بزنند. در این شرایط آنکه از هر طرف ضرر خواهد کرد همان مردم آزادیخواه، طبقه کارگر و انسانیت در آن جامعه خواهد بود. نیروهای نظامی و شبه نظامی وابسته به هریک از جناح های حکومت در کنار احزاب و جریانات ناسیونالیست امکان از هم پاشاندن شیرازه های جامعه و تکرار صحنه های جنگ داخلی یوگسلاوی را دارند. آنچه که در انی دوره اتفاق افتاد، همان تاکید بر توافق های بینادی جناحهای درونی رژیم اسلامی بود.
حکومت طی بیش از دوسال سرکوب سیستماتیک، شکنجه و به زندان انداختن بخش وسیعی از نیروهای کمونیست و آزادیخواه و برابری طلب و حاکم کردن فضای پادگانی بر کل جامعه موفق شد شرایطی را فراهم کند که پرچم های اعتراضی که تنها در چهارچوب این رژیم و “قانون اساسی” اش عمل سیاسی خود را تعریف میکنند بعنوان تنها نیروی مطرح برای مردم معرفی و امکان عمل سیاسی آنها تضمین شود. نه موسوی اعتراضی به دستگیری های وسیع فعالین دانشجویی، کارگری و زنان را داشت و نه کروبی و رفسنجانی اعتراضی به موج وسیع اعدام های دو ساله اخیر. چه احمدی نژاد و چه موسوی اگر امکان به میدان آمدن صف مستقلی از جنبش رادیکال و اعتراضی مردم به رهبری همین نیروهای کمونیست را میدیند، با این خیال راحت مردم را دعوت به اعتراض خیابانی نمیکردند. پرچم سبز موسوی تنها با تضمین محاصره و زندان پرچم سرخ آزادی و برابری و اعتراض طبقه کارگر امکان برافراشته شدن یافت. همین تحرکات وسیع دفتر تحکیم وحدت بعد از سرکوب دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب در محیطهای دانشگاهی را توضیح میدهد. همین زهرا رهنورد،آن هنگام که فعالین واقعی آزادی و برابری زنان در زندان ها محبوس هستند را بعنوان رهبر جنبش آزادی زنان معرفی میکند. همین رهبران شوراهای اسلامی کار را بعنوان سخنگویان کارگران در حمایت از احمدی نژاد به میدان میاورد.
سرکوب وسیع دانشجویان، فعالین اجتماعی، فعالین جنبش آزادی زنان و فعالین جنبش کارگری و تحمیل شرایط پادگانی به کل جامعه در کنار فقر و بحران و تورم و بیکاری میلیونی مردم و بخصوص جوانان اما طولانی مدت مردم را در خانه نگاه نمیدارد. انتخابات رژیم اسلامی برای بخش زیادی از مردمی که به این مناسبت به خیابان آمدند نتیجه توهم امکان تغییرات اساسی زیر پرچم سبز موسوی بود. پرچمی که همانطور که گفته شد، زمین بازی اش با سرکوب و زندان آزادیخواهان و کمونیست ها تضمین شد. طبیعی است که بخش های زیادی از حامیان موسوی، اهداف و سیاست هایشان فراتر از سیاست ها و اهداف رفسنجانی و موسوی نبود و نیست. امید بستن به تغییر زیر پرچم موسوی اما برای آن بخش از مردمی که آرزویشان جهانی آزادی و برابر است یک خطای بزرگ بود.
پیروزی احمدی نژاد مسایلی اساسی را از یکطرف برای موسوی – رفسنجانی و خامنه ای - احمدی نژاد از یکطرف و مردمی که آرزوی آزادیشان را به موسوی گره زندند و کمونیستها و آزادیخواهان از طرف دیگر مطرح کرده است.
تا آنجا که به جناح های درونی رژیم و نیروهای حامیشان در اپوزسیون مربوط میشود، هدفشان از هر طرف بازگرداندن مردم به خانه و آرام کردن اوضاع است. رابطه مردم با حکومت همیشه این بوده است . انی هم جریی از همان توافقات اولیه و اساسی همه جناح های حکومت است. سرکوب مردم و بخصوص آرام نگاه داشتن طبقه کارگر و فضای سیاسی حاکم، احتیاج اولیه همه جناح های حکومت است. چه موسوی و چه احمدی نژاد برای اعمال اهدافشان احتیاجی به مردم ندارند، دستگاه نظامی و امنیتی حکومت ضامن باقی ماندن این ها در قدرت است. مردم تنها تا آنجا که اهرمی برای فشار به جناح مقابل باشند، حضورشان تحمل خواهد شد. اینکه این سیکل با تصفیه های درونی رژیم همراه خواهد بود یا نه؟ نه مسله ما هست و نه در این رابطه مهم. برای ما این مسله تا آنجا اهمیت دارد که بدانیم هر دستگیری و تصفیه جناحی رژیم، همراه خواهد بود با دستگیری و سرکوب وسیعتر مردم، فعالین سیاسی و حاکم کردن فضایی پادگانی به کل جامعه.
مردم و بخصوص جوانانی که به نادرست دخیل به پرچم سبز موسوی بستند، امروز میبینند که این شور و هیجان در دفاع از موسوی به جایی نرسید. آنها امروز واقعیات مهمتر و اساسی تری را در مقابل خود میبینند. واقعیاتی که س